روز پنجم آذر مصادف است با روز بسیج. بسیج قرار بود لشکر مخلص خدا باشد و اعضای ان هیچ چشمداشتی برای خدمت در آن نداشته باشند ولی این روزها بچه های دبیرستانی را می بینم که به عشق بیست درصد سهمیه بسیج دانشگاه عضو بسیج می شوند و لباس می دوزند و برخی شبها در خیابانها پرسه می زنند تا اگر نتوانستند از سهمیه اش بهره ای ببرند لا اقل خدمت سربازیشان را در ارتش نگذارنند که قرار باشد در دوره آموزشی و بعد از ان پدرشان را در بیاورند و این سهمیه کمکشان کند که از سپاه شهرشان که الحمدلله همه جا هم شعبه دارد پذیرش بگیرند. بسیجی قرار بوده که حافظ جان و مال و ناموس و خاک و ائین این سرزمین باشد ولی امروز باطوم به دست می گیرد و به تشخیص خودش افرادی را که برای احقاق حق از دست رفته شان مبارزه می کنند را اجنبی و منافق تلقی کرده و تا می تواند با باطومش آنها را ناز و نوازش می کند. بسیجی را همت می دانند که در وصیت نامه اش نوشت که دوست دارد مانند مولایش حسین (ع) بدون سر وارد برزخ شود و در نهایت به آرزویش رسید ولی بعد از بیست و اندی سال همسرش توسط دست پرورده های بسیج باطوم می خورد و تا نیمه های شب از ترس اینکه مباداکلیه اش خونریزی کند در بیمارستان بستری می کنند و از آن طرف بچه کوچکش را در خیابانها 3 بار می گیرند که دوبار با کمک مردم آزاد می شود و یک بار با کمک یک افسر نیروی انتظامی که پدرش را می شناسد.
بسیجی را "حاج احمد کاظمی" می دانند که از قافله شهدا جا مانده بود برای اینکه به ما درس آزادی و آزادگی را یادآوری کند؛ کسی که تا آخرین لحظه شهادت باکری با او بود و در نهایت در سرزمین باکری فرشته مرگ را به آغوش کشید. کسی که هرگز گول قپه هایش را نخورد و همیشه دغدغه اش این بود که ارزشها باید حفظ شود. هرگز دربند القاب سرتیپ و سرلشکر نماند و به همین دلیل بود که وقتی در مقام فرمانده نیروهای زمینی برای بازدید از پادگانی می رفت از سربازان آسایشگاه این سوال را می پرسید که آیا شده صبح ها آب حمام پادگان گرم نباشد؟!؟ این را بگذارید کنار انسانهای تازه به دوران رسیده ای که جان انسانها برایشان هیچ اهمیتی ندارد.
روز عرفه و مراسم رمی جمرات امسال هم مثل سالهای پیش همچنان بر همان سبک و سیاق. مرگ بر آمریکا جزء جدایی ناپذیرش. نمی دانم تا به حال به عبارت پشت دلار توجه کرده اید؟ در آن جمله اعتقاد آمریکائیان به یکی بودن خدا را تکرار می کند. با خود فکر می کردم اینان که به آنجا می روند و سنگ می کوبند و بعد شعار مرگ بر آمریکا می دهند چرا بعدش می روند بازار و جنسهای چینی را برای سوغاتی فک و فامیلشان می گیرند؟! دوست من بیا اینجا را سنگ بزن روسها به بهانه های مختلف پول این مردم را می چاپند و چینی ها اشتغال مردم را ویران کرده اند. به جای آمریکایی که به یگانگی خدا اعتقاد دارد دنبال روسها و چینی هایی باش که جای جای وطنت را به طور نامحسوس تصرف کرده اند و در مکتبشان خدا جایی ندارد.
دعای عرفه را خیلی دوست دارم یک جور عشقبازی عجیب با خداست. امام حسین همه چیزش یک حس و حال عجیبی دارد. شجاعتش یک جور بندگی کردنش جور دیگر. همه فرازهای دعا را که می خوانی با بند بند بدنت بازی می کند ولی امسال به جمله ای در دعا خوردم که ناگهان دلم را سوزاند. "یا مطلق المکّبل الاسیر" یعنی ای خدایی که اسیران و زندانیان را از حبس آزاد می کنی. دلم سوخت برای کسانی که یبش از پنج ماه است که به بهانه های واهی بازداشت شده اند و در بدترین شرایط به سر می برند.
به آمید آزادی همه شان
سبز باشید و امیدوار به مدد حضرت حق
انسانها بعضی وقتها معادلات زندگی را خیلی ساده می بینند و در همان سادگی به جمع بندی می رسند و تصمیم می گیرند و البته فاصله تصمیم گیری تا اجرا را هم خیلی کوتاه می کنند. شاید شما هم به این نکته ای که من می گویم برخورده باشید.
ساده گرفتن زندگی یک حس خیلی خوب به انسان می دهد و قدرت تغییر در امور مشکل را دوچندان می کند. ولی نکته ای که نباید دور از ذهن نگاه داشت این است که آیا این که یک نفر یک تصمیمی بگیرد جهت حل مشکلات کفایت می کند یا اینکه عوامل بیرونی دیگری هم هستند که اگر نگوییم مهمترین هستند بالاخره تاثیر گذارند و در نتیجه گیری کار را مشکل می کنند.
در هر صورت حس خالی بودن حس غریبی است.
سوالی است که ذهنم را درگیر کرده در یافتن پاسخش یاریم کنید.
در قبال این شب و روزهای زندگی که یکی پس از دیگری از پی هم می گذرند؛ وظیفه ما چیست ؟!؟
دوستانی که مرا خوب می شناسند می دانند که علاقه من به محمد خاتمی یک علاقه ذاتی است و من خاتمی را نه به عنوان یه فرد که به عنوان یک تفکر می شناسم. تفکری که خشونت در آن جایی ندارد و همه انسانها در آن دارای کرامت هستند. تفکری که دوست ندارد مردم هزینه قدرت طلبی حاکمانشان را بدهند. من و هم نسلان من اگر الان چیزی می گویند و چیزی می شنوند همه به برکت در زیستن در هوایی است که رئیس جمهورش خاتمی و وزیر فرهنگش مهاجرانی بودند.
این روزها صحبت از مقدمه چینی برای محاکمه آقای کروبی، جناب مهندس موسوی و آقای خاتمی است. یک کلمه نظر خود رابگویم که مردم یک بار طعم پیروی از یک فرد را چشیدند و تاوانش را هم دادند. این بار موسوی و خاتمی یک فرد نیستند . اینان انعکاس دهنده ی صداهای اکثریت جامعه خویش هستند. با محاکمه و خدای ناکرده دربند کردنشان قرار نیست این صداها منعکس نشود.
سید عزیز، تولدت مبارک. همیشه در سر نماز دعایت می کنم. هم تو و هم یاران و دوستدارانت را.


سبز باشید و امیدوار به مدد حضرت حق
صحبت از این است که 70% یارانه ها را 30% از مردم استفاده می کنند و سر بقیه بی کلاه می ماند و می خواهند یارانه ها را حذف کنند و به جای آن پول یارانه ها را به مردم بدهند. توجیه های زیبا و دهان پرکنی هم برای اینکار وجود دارد.
بنده نه در جراحی تخصص دارم و نه در اقتصاد. ولی حداقل این را می دانم که برای جراحی کردن یک بیمار یک سری مقدماتی صورت می پذیرد (مثلا باید قند و فشار خون تا یک محدوده خاص ثابت باشد) تا بیمار در حین جراحی و مراقبتهای بعد از آن دچار مشکل حاد و در بدترین حالت آن دچار مرگ نشود. آقایان ادعا می کنند اقتصاد ایران بیمار است و اینان جراحان زبده و البته جگردار (اشاره به جگر در فیلم اخراجیهای 1) که می خواهند اقتصاد ایران را کن فیکن کنند.سوال من این است: آیا این جراحان مقدمات پیش از جراحی را هم تدارک دیده اند؟!؟
پی نوشت: در مورد روزنامه جام جم باید بگویم که بنده به غیر از تیتر روزنامه جام جم که آن هم اتفاقی می خوانم علاقه ای به دیگر مطالبش ندارم البته خالی از انصاف است اگر نگویم که بعضی مقالات روانشناسی و ستونهای صفحه آخر روزنامه خالی از لطف نیست. ولی بنده در رده بندی اختصاصی خودم از مطبعات در ایران روزنامه جام جم را به سان مردی می بینم که قدرت مردانگی ندارد و بطور کلی روزنامه جام جم بیشتر سعی می کند مطالب خنثی را به گوش مردم برساند و هیچ وقت موضعی جانبدارانه نگرفته هرچند که این چیزی از صفت جیره خواریش کم نمی کند.
در خبرها آمده بود که قرار است بزرگترین واگذاری بخش خصوصی صورت گیرد و مخابرات به بخش خصوصی واگذار شود. شرکت پیشگامان کویر یزد نیز دورخیز کرده بود که این واگذاری را ببرد و صاحب مخابرات شود.و ما هم به عنوان یک ایرانی یزدی خوشحال از اینکه قرار است پس از خرید مخابرات توسط پیشگامان، یزد رسماً قطب آی تی ایران شود. القصه ساعاتی قبل از شروع واگذاری با پیشگامان تماس گرفتند و گفتند که شما صلاحیت ندارید و از مزایده حذف می شوید.
یک شرکت بی نام و نشان که دشمنان می گویند منتسب به سپاه است در یک چشم به هم زدن 51 درصد سهام مخابرات را خرید و السلام.
داشتم فکر می کردم هم ما و هم دوستانمان در شرکت پیشگامان چقدر ساده دل بودند که فکر می کردند بزرگترین شاهراه ارتباطی ایران که البته می تواند یک کانال امنیتی امن هم باشد را می توانند با پول صاحب بشوند. این ساده دلی ما تمام بشو نیست. حدوداً چهار ماه پیش هم فکر می کردیم اگر دوستانمان را در اقصی نقاط ایران به رای دادن به موسوی تشویق کنیم؛ قرار است او رای بیاورد. البته نه اینکه تلاشمان بیهوده باشد؛ 11 میلیون نفر بیشتر از هر انتخاباتی پای صندوق آمدند و البته رای موسوی بیش از 13 میلیون نبود. غافل از این بودیم که اگر 50 میلیون هم به موسوی رای می دادند؛ باز هم کوپن موسوی 13 میلیون بیشتر اعتبار نداشت.
چقدر ساده دلیم ما !!!
این روزها منم در حسرت سلامتی هستم. نعمتی بزرگ که اگر نباشه و پادشاهی عالم رو هم داشته باشی زندگی هیچ ارزشی نداره.
قدر عافیت رو بدونید و به این جمله سعدی خوب توجه کنید که می فرماید:
قدرعافیت کسی داند
که به مصیبتی گرفتار آید
از کارهای استاد من چند تا کار را دوست دارم "بیداد" و "دستان" و "دود عود" و "ماهور" از همه اینها آن قطعه 3 دقیقه سنتور نوازی در دود عود برایم مانند یک احساس تمام ناشدنی است که هر وقت گوش میدهم برایم یک احساس خوبی به ارمغان می آورد.
فرهاد گفت: روزگار همینه دیگه مرگ هم قسمتی از اون. و من گفتم: او که رفت ولی اثرات به یاد ماندنی اش همیشه یاد او را زنده نگاه خواهند داشت. من و تو چه دلیلی برای یاد کردنمان پس از مرگ به جا گذاشته ایم ؟!!!!!
به یادش آلبوم دود عود را کامل گوش کردم و اینجایش برایم معنایی دیگر گرفت:
در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل
وزآتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
خدای بی نیاز بیامرزدش. 
با یکی از دوستان تماس گرفتم که او چیزی در این مورد شنیده است. او گفت که امروز روز بیست و نهم رمضان است و او امروز را روزه گرفته است. آمدم سایتهای اینترنتی را دیدم اکثر علما فردا را عید اعلام کرده بودند. از آقای نوری همدانی گرفته تا آقایان صانعی و منتظری. تلویزیون را روشن کردم دیدم که در حال پخش تکبیر مخصوص عید فطر است و مردم آماده برای اقامه نماز عید فطر. ترکیب صف نماز عید فطر هم به جای خود قابل تامل بود. خطبه ها قابل تامل تر!!! بعد از 2 ماه از پخش دادگاه ها گذشته رهبر گفتند که پخش اسم افراد در خلال اعترافات قابل قبول نیست، من نمی دانم روی سخن ایشان چه کسانی بودند. رؤسای صدا و سیما و قوه قضائیه که همگی با حکم مستقیم خودشان منصوب می شوند.!!!!و اینکه چرا حالا این مطلب را بیان می کنند !!!
کم کم بوی نامردی روسیه به آنهایی که دل به یاری ایشان خوش کرده بودند؛ می رسد. گویا سفره اوباما چرب تر از سفره الف.نون است. مردم معترض (می نویسم معترض، شما بخوانید اغتشاشگر) هم که روز جمعه شعارهایی بر ضد روسیه دادند و تکلیفشان را روشن کرده اند. حالا باید دید چگونه می توان نسخه وحدت را برای این جامعه شقه شده پیچید. الله اعلم.
نمی دانم امروز بیست و نهم رمضان است یا سی ام رمضان و یا اول شوال. این هم از مزایای زندگی در این جامعه است که برای هر چه بیشتر شاد بودن مردم، روز عید را کپی می گیرند و یک روز دیگر هم تمدیدش می کنند!!! در هر صورت با همه این اوضاع رمضان تمام شد. رمضانی که قرار بود ما را متحول کند و ما را به خدا بازگرداند. رمضانی که قرار بود در شب قدرش مقدرات ما نوشته شود (با این اوضاعی که برای روز عید بوجود آمد شاید شب قدرمان هم جابجا شده باشد) رمضانی که در آن فقط واجبات را انجام دادم و مستحباتش را گذاشتم برای بقیه دوستان. هر چند رمضان امسال متفاوت ترین رمضان زندگی ام بود ولی همین که توانستم برخی عادات را کنار بگذارم از خدای عالمیان ممنونم.
پی نوشت:دیشب با یکی از دوستانم صحبت از دلتنگیها و افسوسهایی که امروزه مردم ایران و از جمله خود من دارم صحبت کردم و او مرا تشویق کرد که بیشتر بنویسم. به مزایای نوشتن مطلعم و هرچند که قلم خوبی ندارم ولی قصد دارم رویکرد جدیدی را در نوشتن اتخاذ کنم. و این اولین مطلب هم بر اساس همان رویکرد است. میان روز نوشت های شخصی تا روز فهم های اجتماعی که همه اش بی طبقه است ملغمه ای درمی آید. خوب و بدش به تشخیص خوانندگانش.
به یاری حق سبز بمانید به امید ایرانی سبز
ابتدا این دو حادثه را نقل می کنم تا برسم سر بحث خودم.

قدما گفته اند: عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد.
جمله بالا را شاید زیاد شنیده باشید. نسخه امروزی "عدو" همان "دشمن" است که امروزه نقش بسیار بزرگی در حاکمیت و اداره جامعه ما دارد. هر جایی که بروید می توانید ردپایی از او را پیدا کنید. آیا این جملات برایتان آشنا نیست؟