اصولا یزدیها می دانند که از نعمت دو فصل محرومند. اولی فصل بهار است و دومی فصل پاییز. به همین علت است که میان یزدیها معمول است که می گویند بلافاصله پس از اینکه بخاری را برداشتی، کولر را روشن کن. انصافا امسال هوای یزد دیرتر رو به گرمی نهاده است و این هم به برکت لطف حضرت دوست است که بعد از مدتها زمین تشنه یزد را به باران رحمتش سیراب کرد و اندکی از آن گرما کاست.
البته امروز در این گرماگرم که هوا بسی عرق ریزان بود کار راننده اتوبوسرانی یزد برایم جالب جلوه نمود. تجهیز کابین آقای راننده به یک کولر آبی سیار!!!. دیدم که بیخود نیست که میگویند در محدودیت خلاقیت خود مینمایاند. همانجا از آن عکسی گرفتم تا باشد که این خلاقیت ماندگار باشد و نگویند که ما نمیتوانیم. چه کسی می گوید ما نمی توانیم؟! خانه اش ویران باد.

امروز در اداره استاندارد یزد یک تابلو نظرم را جلب کرد. شاید برای شما هم جالب باشد.

امروز در سایت کلوب به صورت اتفاقی به داستانی برخوردم که خیلی به دلم نشست. داستانی که با همه سادگی دارای پیچیدگیهای فراوانی است. به نظر من تاثیر گذاری یک داستان ساده خیلی فراگیرتر از یک کتاب قطور یا یک فیلم هنری است چرا که مخاطبان عام را نیز به سمت خود جلب می کند. و البته یاد دادن مفاهیم پیچیده با کلمات ساده کار هر کسی نیست. این داستان آموزنده را بخوانید. میدانم که از خواندنش لذت خواهید برد.
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شی ، را روی میز گذاشت ....وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بزرگ سس مایونز را برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد . بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است ؟ و همه تایید کردند .
سپس پروفسور ظرفی از سنگ ریزه برداشت و آنها را به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد . سنگریزه ها بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند . دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است ؟ و همه تایید کردند .
دوباره پرفسور ظرفی از ماسه برداشت و داخل ظرف ریخت و ماسه ها ، همه جاهای خالی را پر کردند . او یکبار دیگر پرسید آیا ظرف پر است ؟ و دانشجویان یک صدا گفتند : بله .
سپس پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میزش برداشت و روی همه محتویات شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها را پر می کنم !!! همه دانشجویان خندیدند . در حالی که صدای خنده فرو می نشست . پروفسور گفت : حالا می خواهم شما را متوجه این مطلب کنم که این شیشه ، نمایی از زندگی شماست . توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ...خدا ...خانواده ...فرزندان ...سلامتی ، دوستان و علاقه تان .
چیزهای که اگر بسیاری از مال و اموالتان از بین برود ولی اینها بمانند ، باز زندگی تان پا بر جا خواهد ماند . سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند ..مثل : کار ، ماشین ، و خانه یتان .
و ماسه ها هم سایر چیزها هستند مسائل خیلی ساده ...پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهید دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپ گلف نمی ماند درست عین زندگی . اگر شما همه وقت و انرژی تان روی چیزهایی ساده و پیش پا افتاده صرف کنید دیگر جایی و زمانی برای چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی نمیکنید ...با فرزندانتان بازی کنید با دوستانتان بیرون بروید و با آنها خوش بگذارنید .
همیشه وقت برای تعمیرات و خرابی ها و تمیز کردن خانه هست اول مواظب توپ های گلف باشید . چیزهایی که واقعا" برایتان اهمیت دارند . موارد دارای اهمیت را مشخص کنید ...بقیه چیزها همان ماسه ها هستند .
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید : پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند ؟
پروفسور لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسیدی ، این فقط برای این بود که بشما نشان بدهم که مهم نیست که زندگیتان هر چقدر شلوغ و پر مشغله باشد . همیشه در آن جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست .
امروز چهارم اسفند است . در چنین روزی و در سال 1281 مردی به دنیا آمد که به جرأت می توان او را تأثیر گذارترین فرد در زمینه علمی در سده اخیر قلمداد نمود.
امروز روز تولد دکتر محمود حسابی است. مردی که ما ایرانیان خیلی بدهکارش هستیم و آنچنان که باید و شاید او را برداشت ننمودیم.نه در دوران حیاتش و نه در دوران پس از حیات. این چند خطی که من مینویسم شاید ادای دین کوچکی به روح بزرگوار ایشان باشد.
دکترمحمود حسابی را هیچ جایی نمی توانی پیدا کنی. نه مستندی از زندگی او، نه فیلم و سریالی بر اساس زندگی او و نه حتی یک اتوبان یا پل بزرگی به نام او. یک باریکه راه برای شناختن دکتر محمود حسابی و عقاید و راه و رسم زندگی اش کتابی است که به همت تنها پسرش – مهندس ایرج حسابی- نوشته شده با نام «استاد عشق». این کتاب یکی از دوست داشتنی ترین کتابهای زندگی من است که علاقه عجیبی دارم که به دوستانم هدیه اش دهم. البته موزه دکتر حسابی هم می تواند جایی باشد برای شناختن هر چه بهتر دکتر. که البته آن هم مشکلات خودش را دارد (من که هنوز توفیقش نصیبم نشده)
دکتر محمود حسابی در نزد من یک ابر مرد به شمار می رود که با سختیهای زندگی به تنهایی جنگیده و هرگز تسلیم قهر زمان نشده است.و برای من به عنوان نمونه یک اراده آهنین قابل ستایش است. اگر چه دانشمندان هرگز در ایران آن طور که باید و شاید مورد توجه نبوده اند ولی اینها دلیل نمی شود که دکتر در دانشگاه پرینستون آمریکا در کرسی انیشتین درس بدهد و ککش هم نگزد که در ایران وضعیت تحصیل چگونه است. اینچنین است که آن موقعیت والا را کنار می گذارد و به عشق شنهای زیر بازاچه قوام الدوله به ایران بر می گیردد و مامور می شود تا نقشه راه بوشهر بندر عباس را تهیه کند. تصور کنید که فردی که در مقام استادی یکی از برترین دانشگاههای دنیا است موقعیتش را کنار می گذارد و به همراه چند تفنگچی و اسب و قاطر به مدت دو سال در دشت و صحرا برای تهیه نقشه راه و به عشق وطنش کار می کند. من نمی دانم این عشق دکتر حسابی به ایران چقدر بوده که حاضر شده این سختیها را تحمل کند ولی این را می دانم که ما هیچ جوابی به این عشق سرشار ندادیم. خیلی از اسمهایی که من و شما امروز می شنویم حاصل زحمات ایشان است. سازمان انرزی اتمی، سازمان هواشناسی، دانشگاه تهران، انجمن نجوم و و و.
من خیلی به شخصیت ایشان علاقمندم و امیدوارم مانند او باز هم در تاریخ معاصر ما تکرار شود. در مورد دکتر حسابی حرف برای گفتن زیاد است ولی ماجرای یادگیری زبان آلمانی ایشان که تا آخرین ساعات عمرشان ادامه داشت حلاوت خاصی دارد.
ایشان بعد از آموختن زبانهای فرانسه، انگلیسی، عربی، ایتالیایی، سانسکریت، یونانی، لاتین، پهلوی، اوستا، ترکی و روسی حدود 38 سال، بعد از سفری که با ایرج و انوشه به آلمان رفتند و برایشان مشکلاتی پیش آمد که نتوانستند اسم یک اسباب بازی را برای خانم فروشنده آلمانی زبان بگویند و برای آنها آن را بخرند، تصمیم گرفتند آلمانی را یاد بگیرند و قبل از خوابیدن نیم ساعت یا سه ربع و گاهی یک ساعت در تمام این 38 سال آلمانی می خواندند و بعد می خوابیدند. ایشان محال بود که در هر برنامه ای که با خودشان قرار آن را می گذاردند کوچکترین تغییری بدهند. این ماجرا ادامه داشت تا شب رحلت ایشان. شب 12 شهریور سال 71 شمسی-دانشگاه ژنو- خانم پرستار می آید تا شام دکتر را بدهد. می بیند ماسک اکسیزن به بینی دکتر و دو آنژیوکت به دستان چپ و راست متصل است. جالب اینجاست که دکتر طبق قرار قبلی خود در حال مطالعه یک کتاب آلمانی است. پرستار به دکتر اعتراض می کند که شما با این حال بد چرا دارید مطالعه می کنید؟ شما باید استراحت کنید. دکتر می گوید: چون آموختن آلمانی را در سن بالا شروع کرده ام، اگر هر شب تمرین نکنم از یادم می رود. آن شب پرستار به پسرش زنگ می زند تا از خانه به بیمارستان بیاید و از یکی از تاریخی ترین صحنه های زندگی یک دانشمند عکسی به یادگار بگیرد که مصداق عینی این حدیث از پیامبر اکرم (ص) است که ز گهواره تا گور دانش بجوی-
در هر صورت امروز روز تولد دکتر حسابی است. این روز را به روح ایشان، خانواده ایشان و تمامی دوستداران ایشان تبریک می گویم. امید دارم روزی بیاید تا قدر این گنجینه های علمی مان را بیش از پیش بدانیم. به امید آن روز.
حجاب برای من که یک جنس مذکر هستم معلوم نیست که محدودیت است یا مصونیت. ولی گاهی اوقات که در خیابان توجه می کنم حس میکنم این حجاب برای خیلی ها اجبار است تا یک امر خودخواسته. نمی دانم اگر الان پیغمبر در راس جامعه ما حکومت می کرد چه برنامه ای می ریخت که این حجاب از امری اجباری به امری خودخواسته تبدیل شود. البته من گمان می برم همانند خیلی از مسائل رایج در جامعه ما اینکه ظاهر قضیه درست باشد کفایت می کند و چه نیاز است که وقت بگذاریم و مسائل را ریشه ای حل بکنیم. البته چه خوب بود که به صورت آزمایشی این حجاب گزمه ای را حذف می کردیم تا بفهمیم چند درصد از جوانانی که در حکومت اسلامی متولد شده اند و به مدارس اسلامی رفته اند و همه لساناً مسلمان هستند و اصلا کاباره و کلوبهای رقص شبانه و هزار محل فساد و فحشا که پدران ما برای از بین بردنشان انقلاب کردند را ندیده اند با چه سر و وضعی در جامعه حاضر می شوند.
ولی یک چیز کاملا برایم واضح و روشن است و این هم آنست که همانطور که کشف حجاب به فرهنگ و بدنه فرهنگی یک مملکت ضربه زد؛ حجاب اجباری هم اگر بیشتر ضربه نزند کمتر نخواهد زد.
كتابخانه امام علی كه در ابتدا با نام كتابخانه جنوبشرق تاسیس شد با یك ابداع و نوآوری در ارائه خدمات كتابداری همه علاقمندان و دوستداران به كتاب را تحت تاثیر گذاشته بود و اون چیزی نبود جز مخزن باز این كتابخانه كه به كاربر اجازه می داد تا فارغ از هر دغدغه ای میان قفسه های مخزن كتابخانه چرخ بزند و كتاب مورد نظرش را پیدا كند و چه بسا كتابهایی كه خیلی اتفاقی به چشم می آمد و بسیار مفید می نمود. ولی چه كنیم كه هر چیزی لیاقت می خواهد و بعضی از مردم ایران-دوباره تاكید میكنم،بعضی- شما كه گل هستید- فارغ از هر گونه تمدن قدیمی كه بیشتر پزش را می دهند و مصداق عینی "داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حسابه" بعضی اوقات ظرفیت پذیرش برخی چیزها را ندارند؛ تقریبا از یك سال و نیم پیش مخزن باز این كتابخانه بسته شد و سامانه جستجوی رایانه ای (كه البته از نظر نرم افزار تا حدودی نقص و ضعف دارد) جایگزین آن شد.
براي خواندن
بقيه متن، روي ادامه مطلب كليك كنيد.
پيشنهاد مي كنم اگر فيلم دايره زنگي را نديده ايد حتما در اولين فرصت لوح
فشردهي آن را تهيه كنيد و به تماشاي اين فيلم سرگرم كننده بنشينيد.
فراي همه نكته هايي كه در اين فيلم به چشم مي خورد زيباترين مطلبي كه از آن
آموختم اين است كه گول معصوميت برخي چهره ها را نخورم و باور كنم كه هميشه آن طور
كه فكر مي كنم نيست .

پس نوشت :
از فرزاد عزيز (همان فرزاد آشخور كه اين روزها در كسوت دانشجوي فوق ليسانس به
يزد مهاجرت نموده است) به خاطر فراهم نمودن اين فيلم كمال سپاسگزاري را دارم. اميد
است كه لطفش مستتدام باشد./
حرف اول:
بعضي وقتها
اينقدر مشكل بر سرت مي آيد كه دوست داري بگيري تخت بخوابي. واقعا اين خواب هم چيز خوبي
است. آدم مشكلاتش را فراموش مي كند.
حرف دوم:
مجلهي "يزدا"متعلق به
جامعهي يزديهاي مقيم تهران است. مجلهي جالبي است. يك مطلبي دارد به عنوان "انشايي كه
پس از 41 سال تحويل شد". مي خواهم تايپش كنم تا همه بخوانند. اميدوارم حس و
حالش بيايد.
حرف سوم:
پريروز گردهمايي آهنشهريها بود. دوست
داشتم بروم ولي جور نشد. آهنشهر جايي است كه بچه گيهايم را در آن گذراندم . دوراني
بود
..........