برای سعدی
از همه غزلیات سعدی یک بیت است که همیشه به من انرژی می دهد.
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
پس بشارت باد به بندگانی که همه سخنان را می شنوند و از بهترینشان تبعیت می کنند
از همه غزلیات سعدی یک بیت است که همیشه به من انرژی می دهد.
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
حضور و تأثیر برخي برندها آنقدر آشکار
است که در فروشگاهها هنوز پس از سالها مشتریان هر دستمال کاغذی را
"کلینکس" میخوانند، برای خرید پودر لباسشویی تقاضای "تاید" میکنند،
برای خرید مایع ظرفشویی "ریکا" میخواهند، هر مایع سفیدکننده را
"وایتکس" مینامند، به هر کیک چندلايهاي "تیتاپ" میگویند و "پفک" طلب ...میکنند حتی اگر محصول "چیتوز"
باشد
به گزارش پولنيوز، اولین مدل پاپکورن
که وارد ایران شد، مربوط به یک شرکت انگلیسی بود به اسم چسترفیلد وحالا در مشابهت
با همين نام اين محصول در ايران بطور عاميانه "چس فيل" ناميده ميشود .
از ديگر كاربردهاي خطابي رايج برندها
ميتوان از "ماتیک" براي رژ لب، "سامسونت" براي كيف اداري،
"اسمارتيز" براي دراژه شكلاتي و "اسکاچ" براي بافته ظرفشويي، "پنپرز" براي پوشك كامل بچه، "کلمن" براي ظروف
دردار يا شيردار آب ، "ليپتون" براي چاي كيسهاي،
"پيفپاف" براي اسپري حشرهكش ، "اتود" براي مداد نوکی و
"نسکافه" براي قهوه فوری را نام برد.
و البته سانديس و مصرف كنندگان خاص آن
نيز اخيرا" به اين جمع اضافه شده اند.
و من به امید روزی هستم که اکثریت کشورم ارزش خود را خیلی بالا بدانند.


یادش بخیر سحرهای ماه رمضان سال سوم دوران دانشجویی، زمانی که نوبتم بود که سحری را آماده بکنم اوضاعی بود. در طبقه ما تقریباً 28 اتاق بود که با احتساب هر اتاق 2 قابلمه (یکی خورش و دیگری پلو) و 1 کتری تقریبا می شد 84 ظرف در طبقه، در آشپزخانه تنها دو اجاق گاز بود که جمعاً 10 شعله داشت. این محاسبات را کردم که بگویم اگر دیر از خواب پا میشدی در آشپزخانه جایی برای گرم کردن غذایت نبود و باید صبر می کردی تا آنها که زودتر نوبت گرفته اند غذایشان را گرم کنند و بعد نوبت به تو برسد. حالا تصورش را بکنید که وقتی مسئولیت شکم 4 نفر دیگر را هم بر عهده داری؛ اگر دیر از خواب برخیزی چه می شود. و تصور بدتر اینکه اگر خواب بمانی چه می شود!!!؟
اوایل که با هم اتاقی های جدیدم (که امروز بهترین دوستان زندگی ام هستند) آشنا شده بودم همه شان سلایق موسیقیایی متفاوتی با یکدیگر و البته با من داشتند. از داریوش و شهریار قنبری بگیرید بیاییدتا ابراهیم تاتلیس. البته طاقت شنیدن موسیقی سنتی و به خصوص صدای استاد شجریان در هیچ کدام دیده نمی شد و چه بسا که سکوت را به آن ترجیح می دادند. مدتها گذشت تا مجوز نانوشته ای صادر شد تا صدای استاد از رسانه رسمی اتاق که یک دستگاه پخش خوب بود؛ پخش گردد. و اما در این میان بود که روزی کاست آلبوم "سرو چمان" استاد شجریان در پخش بود و به تصنیفی به نام "بی همزبان" رسید. نی سوزناک جمشید عندلیبی و آواز استاد که در مقدمه می فرمایند:
هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهی است از دل خونین
لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین
اشک خون آلوده ام دامان، می کند رنگین
و اینجاست که تصنیف آغاز می شود:
به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
بهار مردمیها دی شد، زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها خدایا
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی که نالهای خرد با آهی
داد از این بیدردیها خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد
دل نهم ز بیشکیبی
با فسون خودفریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بیانجامی
وای از این افسونسازی خدایا
یادش بخیر سحرهای ماه رمضان سال سوم دوران دانشجویی، "تصنیف بی همزبان" جزء جدایی ناپذیر سحرهای ما شده بود. سحری را می خوردیم، نماز را می خواندیم و هر کس به درون تخت خود می رفت، تختهایی که در دل دیوار بودند و جزئی از آن یکی بالا و یکی پایین. چراغ اتاق خاموش می شد. آهنگ همیشه از قبل به جای مورد نظرش آمده بود و با زدن دکمه پخش این صدای استاد شجریان بود که در اتاق می پیچید:
هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
نمی دانم چه حسی بود که همه دوست داشتند بعد از خوردن سحری زود به این قسمت برسیم و نمی دانم در دل آنها چه می گذشت در دل تاریکی سحرگاهان ماه مبارک رمضان ولی هرچه بود صفا و صیقل روح بود با صدای استاد شجریان که کلامی از "جواد آذر" را اینگونه به عرش آسمان می فرستاد. همان استادی که امروز ربّنایش ممنوع شده فقط به جرم اینکه نمی تواند بی درد باشد.
از آن روزها هفت سال گذشته، دوستان من از آنروزها به صدای استاد شجریان علاقمند شدند ولی همه ما خیلی اتفاقات و ماجراها را تجربه کردیم. روزگارمان خوشتر از این روزها بود و گوئیا که قرار است هر روزمان بدتر از دیروز باشد. گویا نه زمان درد کسی را دارد و نه کسی درد زمان را.....
پی نوشت: برای شنیدن تصنیف بی همزبان از استاد شجریان را کلیک کنید و از سایت رسمی استاد شجریان آن را گوش دهید و چنانچه علاقمند شديد نسخه اصلي آن را تهيه بفرماييد.

آزادیت مبارک.

وقتی دیشب مستند "پژواک روزگار" را دیدم و استاد شجریان خود را صدای "خس و خاشاک" خواند.بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد و افتخار کردم که نماینده ای اینچنین قابل صدای مرا فریاد می زند و خدا را شکر کردم که در زمانی نفس می کشم که اینچنین هنرمند قابلی هم از نعمت حیات برخوردار است. استاد شجریان اگر تنها در فرهنگ و هنر ایران زمین ماندگار شده بود امروز در تاریخ ایران زمین ماندگار شد. هنرمندی که هم عاشقانه ترین، عارفانه ترین، غمناک ترین و طرب انگیز ترین لحظه هایم با صدای ماندگارش خاطره انگیز شده است. هنرمندی که در زمانی که می بیند هموطن ایرانی با دیگر هموطنش کاری می کند که تنها از بیگانگان ممکن است؛ دست به کار می شود و رسالت هنری اش را انجام می دهد و وجدان غفلت زدگان را نهیب می زند که :
استاد شجریان جاودان تاریخ شد، تا زمانی که ایران است نام استاد نیز بر تارک تاریخ و فرهنگ و هنر این مرز و بوم می درخشد.
و این سوال همیشه در ذهن من است که چرا باید آقا پلیسه خطرناک باشد؟!
سال 88 با امیدهای زیادی برای من آغاز شد. سال 88 می توانست سالی باشد که تغییرات اساسی در زندگی شخصی ام و در کشورم ایران رخ دهد. سالی که روند تک روی، عوام گرایی و ناکارآمدی و دشمن سازی جایش را به کار گروهی و تصمیمات بر مبنای خرد گرایی و عمیق نگری در تصمیمات کلان کشور و کارآمدی و تنش زدایی بسپارد. در اردیبهشت ماه بود که پدربزرگم پس از طی یک دوره بیماری هشت ساله در طی یک هفته به شدت مریض شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
موسوی را نمی شناختم. همیشه تعریفش را از مادرم شنیده بودم. هر سری انتخابات که می شد می گفت چرا این موسوی نمی آید. تلویزیون هم که نسبت به پخش تصویرش حساسیت داشت. . و من از او تنها چند عکس دیده بودم عکسی که موسوی در کنار خاتمی در انتخابات 76 پخش شد که موسوی را یار و یاور خاتمی می خواند.
اولین مصاحبه مطبوعاتی موسوی را به جد دنبال کردم و نشانه هایی از یک سیاستمدار محکم، شجاع و تاریخ دان را در او دیدم. در همان گیر و دار بود که به یزد آمد و من در یک جلسه نسبتا خصوصی او را از نزدیک دیدم و در نظر او را راه چاره شرایط کنونی می دانستم و این شد که دیگر استارت انتخابات زده شد.
در ساختمان برج میلاد خاتمی شال سبزی بر گردن موسوی انداخت و در صدا و سیمای ضرغامی بیژن زنگنه نماینده موسوی گوی سبز برایش به قرعه افتاد و اینچنین شد که تیتر سایت ها زده شد: موسوی در تلویزیون هم سبز شد. و این بود آغاز یک حرکت تاریخی. انتخابات خرداد 88 هیچ شباهتی به انتخابات ماقبل خودش نداشت. برای من که لحظه لحظه های سال 76 را عجین با نوجوانی ام و تشکیل شخصیت اجتماعی خویش می دیدم؛ هرگز به یاد نمی آوردم مردم اینچنین به خیابانها بیایند و برای تغییر لحظه شماری کنند. برای اولین بار دیدم کودکانی را که به دوچرخه شان نوار سبز می بستند و در کوچه ها برای انتخابات تبلیغ می کردند. ایران چهره ای دیگر شده بود. چهره ای از یک جامعه پویا و شاداب که می خواهد سخت ترین موانع را با یک انگشت کنار بزند. همه یکدیگر را تشویق به شرکت در انتخابات می کردند وضع موجود را نشانه ای از عدم مشارکتشان در سال 84 می دانستند. در خیابانها صحنه مناظره بین شهروندان عادی برایم جالب بود. یکی می گفت : حالا یکی پیدا شده میخواد دست دزدا رو رو بکنه بده ؟! آن یک جواب می داد: او اگر راست می گفت چرا حالا دست به افشاگری زده ؟!
شب بود تقریباً ساعت 10-11 شب . در شبکه پیامک احتلال بوجود آمد. فردا صبح انتخابات بود. صندوقها از آن اول مملوو از ایرانیانی شد که به شوق تغییر آمده بودند. اگر به چشم ندیده بودم صحنه هایی که بچه کوچکی که شاید 8 یا 9 سالش بود خودکار را از دست مادرش می گرفت تا اسم کاندیدای مورد نظرش را بنویسد و یا آن بچه ای که می خواست مادرش بغلش کند تا دستش به صندوق رأی برسد و برگه رأی مادرش را در صندوق بیاندازد؛ هرگز افسوس نمی خوردم که چه دورانی بود آن دوران. بدترین شب زندگی ام در سال 88 شب 23 خرداد بود که دل ناگران روبروی تلویزیون نتایج را دنبال می کردم. رأی باطله ای در میان نبود. تفکیک استانی در میان نبود. فقط یک عدد بود که تکان می خورد.63% و شد آنچه که نباید می شد. و دیگر قصه گلوله داغ و سینه نرم و اتهام و اعتراف را همه خوب می دانند.
23 تیرماه در نمازجمعه هاشمی معنای مردم را فهمیدم. پیرمرد و پیرزنانی که یاحسین سر می دادند. و دیدم انسانهای جیره خواری که "حیدر حیدر" می کردند و یک زن را در مقابل دیدگان شوهرش با باطوم زدند و شوهرش هیچ نتوانست بگوید و شاید در دل فقط آه کشید.
14 مرداد یکی از دوستانم که مدتها برای ازدواجش نقشه می کشیدیم و به قولی تاریخ مصرفش تمام شده بود؛ ازدواج کرد. درست در اولین روز شهریور زمانی که به استقبال ماه مبارک رمضان رفته بودم و در حین ورود به محل کارم بودم یکی از بهترین دوستانم که تازه یک سال و سه ماه بود با او آشنا شده بودم را از دست دادم و هنوزم که هنوز است یاد و خاطره اش برایم زنده است.
8/8/88 هم یکی دیگر از دوستانم ازدواج کرد که خبر ازدواجش یکی از خبرهای خوب برایم بود. آذرماه برایم اصلا خوب نبود. در راهپیمایی بیست و دو بهمن من در خیابان آزادی بودم و دیدم آنچه که از بالا فیلمش را گرفتند و موسیقی فیلم محمد رسول الله رویش گذاشتند. در کوچه های اطراف دانشگاه شریف دیدم لباس شخصی هایی که شماره پلاک موتورشان در یک رنج بود و همه حرکات را رصد می کردند. هرچند خواستند این جمعیت را به نام یک جریان خاص مصادره کنند ولی آنکه باید بداند خوب همه چیز را می داند.
اواسط اسفند ماه شوهر عمه ام و در آخرین روز اسفندماه شوهر خاله ام را از دست دادم و آخرین روز سال 88 را در بهشت زهراء (س) گذراندم.
سال 88 را می توان یکی از تاریخی ترین سالهای قرن معاصردانست که احتمالا مورخان درباره حوادثش روایت ها و تحلیل های زیادی می کنند و فرزندان ما خیلی علاقه خواهند داشت تا از این روزها بیشتر برایشان تعریف کنیم. چون سال 88 مبداء زایش یک حرکت تحول خواه ضد استبدادی در بطن مردم ایران به نام "جنبش سبز" شد.
پی نوشت: تیتر این پست را نگارنده از دکه یکی از روزنامه فروش های اطراف میدان انقلاب کش رفته که سر دبیر روزنامه بهار (مرحوم) آن را برای یکی از آخرین شماره های سال 88 در نظر گرفته بود.