تبليغاتX
نيش و نوش
پس بشارت باد به بندگانی که همه سخنان را می شنوند و از بهترینشان تبعیت می کنند

الان تقريبا نه ساعتي ميشه كه خونه رو ترك كرده. هرچند دور شدن از خونه رو تو چهار سال دانشگاه بخوبي تجربه كرده ولي اين دور شدن با اون دور شدنها فرق فوكوله!!! ايندفعه مقصد پادگانه و اين آغازي است بر بيست ماه علافي مداوم براي اكثريت فرزندان ذكور خانواده هاي ايراني .
تا الان ديگه بايد رسيده باشه پادگان. الان هم روي تختش خوابيده. خوبه كه شب رسيده اونجا چون هميشه روز اول هر جايي باشي سخته. امشب رو ميخوابه و فردا تازه اول مكافاته. صف جمع شروع ميشه. طبل بزرگ زير پاي چپ، احترامات، صبحگاه، شامگاه، زمان براي باز و بسته كردن اسلحه و..... اينا ميشه فكر و ذكر آقا فرزاد ما. كما اينكه همه اينها براش ميشه خاطره و به قولي شايد بهترين خاطره ها
خدمت هرچي براي فرزاد نداشته باشه حداقل يه مدت از يار و رفيق ديرينه اش جداش ميندازه. اون يار و رفيق ديرينه كسي نيست جز موبايلش.
از فردا فكر و ذكرش اينه كه آيا بهش مرخصي مياندوره ميدن يا نه. البته من مطمئنم كه بهش مرخصي ميدن و مياد اين نوشتك من رو ميخونه و ميفهمه وقتي كه اون رو تختش خوابيده بود من به يادش بودم. از امروز تا بيست ماه ديگر ميتوانيم او را "فرزاد آشخور" خطاب كنيم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط ايمان خردمند 

سالروز تولدش همين امروز است . سال 1364 در يك شب يا روز زمستاني.

مرا نديده بود و اصلاً نمي شناخت؛ ولي من يكسالي مي شد كه زير نظرش گرفته بودم. اولين بار او را در سالن مطالعه كتابخانه دانشگاه ديدمش. شلوار كبريتي اش توجهم را جلب كرد كه مرا به ياد دوران كودكي ام مي انداخت. در سالن مطالعه بيشتر دنبال جنگولك بازي بود تا مطالعه. ظاهرش بچه سال مي نمود. دوستم كه نگاه مرا تعقيب مي كرد گفت : مي گويند كرد است در كامپيوتر دستي هم دارد و همين يك جمله كافي بود.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط ايمان خردمند  |