ابتدا این دو حادثه را نقل می کنم تا برسم سر بحث خودم.

قدما گفته اند: عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد.
جمله بالا را شاید زیاد شنیده باشید. نسخه امروزی "عدو" همان "دشمن" است که امروزه نقش بسیار بزرگی در حاکمیت و اداره جامعه ما دارد. هر جایی که بروید می توانید ردپایی از او را پیدا کنید. آیا این جملات برایتان آشنا نیست؟
هر ساله توسط مراجع گوناگون سخت ترین شغل ها درجه بندی می شوند و به اطلاع عموم می رسد که در تازه ترین آنها شغل مددکاران اورژانس به عنوان سخت ترین شغل جهان شناخته شده است و قبل ترها هم شنیده بودم که شغل کارگری معدن و یا بازیگری سینما نیز جزو مشاغل سخت محسوب می شوند.
امروز من قصد دارم نه تنها سخت ترین شغل بلکه بدترین شغل در ایران را به شما معرفی کنم.
چند وقت پیش دوستی به من گفت که فلانی تو خودت را زیاد درگیر مسائل حاشیه ای کرده ای و اصلا به چیزهایی که با اهمیت است ارزشی نمی گذاری.
هرچند که من حاشیه و اصل را مطلق نمی دانم و آن را امری نسبی می بینم که برای هر کس می تواند معنی متفاوتی بدهد ولی براستی آیا می توان از مسائلی که هر روز در کشور ما اتفاق می افتد بی تفاوت گذشت ؟ شاید هیچ وقت باورم نمی شد این همه وقایع تاریخی در کنار هم با این سرعت اتفاق بیافتد و من جز در موارد ناچیزش فقط نظاره گرش باشم.
ارزش انسانها به چیست ؟
این روزها سخت دنبال پاسخ این سوال هستم. براستی وجود من برای چیست؟آیا این زندگی آنقدر ارزش دارد که ارزش من برای آن از بین برود؟ هیچ گاه اینچنین به آینده خودم بی تفاوت نبوده ام و نمی دانم چرا برخی اینچنین منافع شان را سخت چسبیده اند ؟ مگر این زندگی چقدر ارزش دارد؟ مگر ما پیروی شخصی نیستیم که به ما یاد داد که اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید ؟ پس کجاست آن همه ادعا؟ امام حسین گریه کن و سینه زن نمی خواهد. او مرد می خواهد.شیعه واقعی می خواهد نه شیعه ترسو. نه کسی که میخواهد حاجاتش را امام حسین طلب کند و کنج عافیت برگزیند. کم کم احساس بی ارزشی را حس می کنم. ارزش من به چیست ؟!!!
برای خانواده هایی که امروز نگران عزیزانشان هستند و یا عزادارشان. باید صبر کنند و به خدا توکل نمایند. دل ناچیز من هم در غم شما دوستان شریک است.
این روزها آنچه که می بینیم و می شنوم و می خوانم باور نمی کنم که ایرانی ام، مسلمانم و انسانم. چون این اخبار و حکایات نه ایرانیست، نه اسلامیست و نه انسانیست.
ما ادعا داریم که شیعه امام حسین (ع) هستیم ولی من فکر نمی کنم ما در عهد مردم کوفه در عهد حضرت علی (ع) نیز باشیم.
اصولا یزدیها می دانند که از نعمت دو فصل محرومند. اولی فصل بهار است و دومی فصل پاییز. به همین علت است که میان یزدیها معمول است که می گویند بلافاصله پس از اینکه بخاری را برداشتی، کولر را روشن کن. انصافا امسال هوای یزد دیرتر رو به گرمی نهاده است و این هم به برکت لطف حضرت دوست است که بعد از مدتها زمین تشنه یزد را به باران رحمتش سیراب کرد و اندکی از آن گرما کاست.
البته امروز در این گرماگرم که هوا بسی عرق ریزان بود کار راننده اتوبوسرانی یزد برایم جالب جلوه نمود. تجهیز کابین آقای راننده به یک کولر آبی سیار!!!. دیدم که بیخود نیست که میگویند در محدودیت خلاقیت خود مینمایاند. همانجا از آن عکسی گرفتم تا باشد که این خلاقیت ماندگار باشد و نگویند که ما نمیتوانیم. چه کسی می گوید ما نمی توانیم؟! خانه اش ویران باد.

حجاب برای من که یک جنس مذکر هستم معلوم نیست که محدودیت است یا مصونیت. ولی گاهی اوقات که در خیابان توجه می کنم حس میکنم این حجاب برای خیلی ها اجبار است تا یک امر خودخواسته. نمی دانم اگر الان پیغمبر در راس جامعه ما حکومت می کرد چه برنامه ای می ریخت که این حجاب از امری اجباری به امری خودخواسته تبدیل شود. البته من گمان می برم همانند خیلی از مسائل رایج در جامعه ما اینکه ظاهر قضیه درست باشد کفایت می کند و چه نیاز است که وقت بگذاریم و مسائل را ریشه ای حل بکنیم. البته چه خوب بود که به صورت آزمایشی این حجاب گزمه ای را حذف می کردیم تا بفهمیم چند درصد از جوانانی که در حکومت اسلامی متولد شده اند و به مدارس اسلامی رفته اند و همه لساناً مسلمان هستند و اصلا کاباره و کلوبهای رقص شبانه و هزار محل فساد و فحشا که پدران ما برای از بین بردنشان انقلاب کردند را ندیده اند با چه سر و وضعی در جامعه حاضر می شوند.
ولی یک چیز کاملا برایم واضح و روشن است و این هم آنست که همانطور که کشف حجاب به فرهنگ و بدنه فرهنگی یک مملکت ضربه زد؛ حجاب اجباری هم اگر بیشتر ضربه نزند کمتر نخواهد زد.
امروز شاهد دو اتفاق جالب و در عين حال عادي بودم كه قصد دارم برايتان نقل
كنم.
1- صبح جهت انجام امور مالي به
بانكي رفته بودم. شخصي ميخواست مبلغ 300 هزار تومان را به حسابي واريز كند. 60
اسكناس پنج هزار توماني روي پيشخوان گذاشت و تحويلدار بانك نيز پولها را پس از
شمردن دسته كرد و يك كش دورتادور آن انداخت و روي آن با خودكار نوشت 60 !!!!،بله،
كارمند بانك كه خودش بايد بهتر از من و شما بداند كه چاپ اين اسكناس امري هزينه بر
بوده و متاسفانه متوسط فرسودگي اسكناس در ايران نيز 5 سال است؛ خودش با دستان
تواناي خودش در جهت كمك به تسريع در فرسوده نمودن اسكناس وارد عمل شد!!! پس از اين
به بعد هر جا يك عدد كمتر از 100 روي اسكناسي ديديد؛ تعجب نكنيد چرا كه اين شاهكار
يكي از كارمندان بانكهاي ايران است!!!!
2- ميگويند در ايران سرانه مطالعه
به ازاء هر فرد چند دقيقه است (آمار متفاوت و متناقض است از پنج دقيقه تا نهايتا
بيست دقيقه!!!)
امروز جهت امانت كتاب به يكي از
كتابخانه هاي يزد رفته بودم. در آنجا در طي يك پروسه چند دقيقه اي با متصدي خانم
كتابخانه وارد كشمكش لفظي شديم. او مدعي بود كه چرا من چند بار او را براي پيدا
كردن كتابهاي مختلف فرستاده ام و .... نكته جالب اينجاست كه او در محيط كتابخانه
يك تسبيح بلند در دست داشت و زير لب در حال زمزمه كردن ذكر بود و چون من چند بار
تمركز او را در حين ذكرگويي بر هم زده بودم سعي داشت تا منتي بر سر من بگذارد و
برايم از قانوني سخن گفت كه طبق آن متصدي كتابخانه نبايد بيش از چهار كتاب براي هر
شخص بياورد (كه به نظر من اگر همچنين قانوني وجود داشته باشد كه بعيد هم نيست وجود
داشته باشد؛ قانوني بس مزخرف است.!!)
من اصلا قصد ندارم حق را به خودم بدهم و
يك جانبه به قاضي بروم و ميخواهم مسئلهي مهمتري را بيان كنم. متأسفانه در فرهنگ
ما جا نيافتاده است كه وقتي براي كاري پول ميگيريم بايستي سعي كنيم كه آن كار را
به بهترين نحو ممكن انجام دهيم. اين مشكل من نيست كه آن خانم دوست دارند روي صندلي
بنشينند و تسبيح بر دست گيرند و دائم ذكر بگويند و اساساً آن خانم حقوق نميگيرند
كه روي صندلي بنشينند و ذكر بگويند؛ بلكه حقوق ميگيرند تا به مراجعه كنندگان به
كتابخانه خدمات ارائه دهند.
من نميدانم چرا ما ايرانيها دوست داريم
كه براي كاري كه نمي كنيم پول بگيريم ؟!؟!!
متأسفانه بايد بگويم از اين قبيل مسائل
آنقدر در جامعه ما اتفاق افتاده كه ديگر برايمان امري كاملاً عادي شده است. كارمند
بانك اسكناس را فرسوده ميكند و متصدي كتابخانه دوست دارد كه روي صندلي بنشيند و
ذكر بگويد و هيچ كس هم مزاحمش نشود غافل از اينكه وظيفه اش چيز ديگري است.
چه خوب بود ما ياد ميگرفتيم كه به جاي
ذكر زباني با اعمالمان ذكر ميگفتيم.
امان از جهل !!! امان